غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

321

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نشاط اشارت نمود و اين ابيات نظم فرمود نظم بازآمديم و بازنهاديم اساس عيش * كرديم ز آفتاب قدح اقتباس عيش ساقى مى كه در قدح عشرت است ريز * بر عاشقان غمزده پيما ز كاس عيش بنشين بخرمى كه براريم بيخ غم * از سبزه‌زار گلشن گردون بداس عيش پندار چشم بخت كسى كو زمان گل * دارد بجام بادهء گلرنگ پاس عيش هر كس قياس كارى و بارى همى كند * يارى نميكند دل ما جز قياس عيش احمد بملك دينى و عقبى ز لطف دوست * دارد به قدر همت خود التماس عيش يا رب بفضل خويش كه در كارگاه عمر * خالى مدار از قد بختم لباس عيش . ذكر درآمدن شيراز به تصرف شاه منصور و بيان بعضى ديگر از وقايع و امور شاه منصور كه از ساير سلاطين دودمان مظفرى بمزيد شجاعت و كينه‌ورى ممتاز و مستثنى بود از عنفوان اوان شباب همواره ارتكاب مقاصات و محاربات مينمود در آن ايام كه سلطان زين العابدين را مقيد و محبوس ساخت و خبر مراجعت حضرت صاحبقران امير تيمور گوركان استماع فرمود علم عزيمت بصوب شيراز برافراخت و شاه يحيى تاب مقاومت برادر خوردتر نياورده دار الملك فارس را بازگذاشت و شاه منصور بآسان‌ترين وجهى به آن بلدهء فاخره درآمده رايت عدالت برافراشت و خواجه حافظ در تهنيت مقدم آن پادشاه صاحب كرم غزلى در سلك انشاء انتظام داد و بيت از آن بخاطر بود ثبت افتاد بيت بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد * نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد جمال بخت ز روى ظفر نقاب انداخت * كمال عدل بفرياد داد خواه رسيد و در آن ايام كه شاه منصور در شيراز باستمالت خواطر اصاغر و اكابر ميپرداخت يكى از وزراء سست همت ادرارات يوميه ارباب عمايم را كه مبلغ هفتاد تومان بود جهة اظهار كفايت مناصفه ساخت و پرتو شعور شاه منصور بر حركت ناپسنديدهء وزير افتاده به روى غضب فرمود و فرمود كه چگونه سيور غالى كه آباو اجداد ما مقرر ساخته‌اند ناقص گردانيم و فرمود تا ادرارات يوميه را صد تومان ساخته بسوية در ميان سادات و علما تقسيم نمودند و از وقوع اين عنايت ابواب سرور و بهجت بر روى روزگار شيرازيان مفتوح شده بار ديگر بلبل طبع نغمه‌پرداز خواجه حافظ اين نوا آغاز نهاد كه بيت جوزا سحر نهاد حمايل برابرم * يعنى غلام شاهم و سوگند ميخورم ساقى بيا كه از مدد بخت كارساز * كامى كه خواستم زخدا شد ميسرم و چون روزى چند شاه‌منصور در دار الملك شيراز خرم و سرافراز بگذرانيد ناگاه خبر مخلص سلطان زين العابدين بسمع شريفش رسيد واقعه چنان بود كه پس از آنكه شاه منصور از ششتر بشيراز رفت كوتوالان قلعهء سلاسل با هم گفتند كه خدا روا ندارد كه پادشاهى با اين همه تجمل و حشمت پناه بپسر عم خويش آورد و او سالك طريق عدم انسانيت گشته اسباب سلطنش را بگيرد و او را مقيد و محبوس گرداند آنگاه آنجماعت متفق اللفظ و المعنى شعار خلاف شاه منصور ظاهر كرده سلطان زين العابدين را مطلق العنان ساختند و او متوجه عراق گشته در اثناى راه امير مجد الدين مظفر كاشى كه خال جمال حالش بود و از اردوى حضرت صاحبقران باتفاق